أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
229
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
مويها به بيجاده و لؤلؤ بافته ، دو ياقوت « 1 » از گوش درآويخته و رنگ بسد « 2 » و ارغوان بر گونهها ريخته ، چون نظر خلق برو « 3 » افتاد ، همگنان در پيش او سجده كردند ، چون سر برآوردند ، از « 4 » حسن و جمال او واله شدند . يكى مىگفت : مگر فرشته « 5 » است كى از آسمان آمده است « 6 » . يكى مىگفت ملكى است كى بطلب ملك « 7 » جهان آمده است . جملهء خلايق « 8 » ، بندهوار در « 9 » ركاب او مىدويدند ، تا به دروازهء شهر « 10 » رسيدند . پس نور جمال بدرخشيد « 11 » ، نور از هوا مضعف گشت نور او با نسيم صبا « 12 » مردّف گشت . ارجاى « 13 » مصر از بوى اندام « 14 » او معطر گشت . خاك « 15 » زمين از بوى مشك اخلاق او معنبر گشت ، آب در جوىها به رفتن « 16 » آمد ، باد صبا در جستن آمد ، مرغ هوا در سراييدن آمد ، غمها از دل پراگنده « 17 » شد ، شادى در دلها بشتافتن آمد ، آفتاب هفتاد درجه زيادت از آنك نور او بود در تافتن آمد . اين همه عنايت « 18 » آن روز بود كى يوسف در مصر « 19 » آمد . لطيفه : چون يوسف در مصر آمد « 20 » ، اين همه عنايت « 21 » پيدا شد . فردا كى مؤمن به بهشت اندر شود ، چه گويى چه لطائف « 22 » آشكارا شود . همه آبهاى بهشت ايستاده است ، همه درختها سر فروبرده « 23 » . فردا كى مؤمن به بهشت اندر شود « 24 » ، درختها « 25 » در باليدن « 26 » آيد ، بادها در بزيدن « 27 » آيد ، مرغ در سراييدن آيد ، حور « 28 » در خنديدن آيد ، مؤمن واله گردد . ازين جمال بدان جمال مىنگرد « 29 » . در ساعت
--> ( 1 ) - + سرخ ( 2 ) - در متن : بسبيد ( 3 ) - به دو ( 4 ) - + آن ( 5 ) - فريشته ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + اين ( 8 ) - خلق ( 9 ) - + زير ( 10 ) - مصر ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - هوا ( 13 ) - در متن : آن جاى ( 14 ) - اقدام ( 15 ) - خار ( 16 ) - در رفتن ( 17 ) - + دلها از حكمت پراگنده شد مرغ كفر را پركنده شد ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - بمصر اندر ( 20 ) - بمصر اندر شد ( 21 ) - عجايب ( 22 ) - + و ظرايف ( 23 ) - داشته است ( 24 ) - + آبها در رفتن آيد ( 25 ) - + را ميوه برآيد ( 26 ) - « در باليدن » ندارد ( 27 ) - وزيدن ( 28 ) - حوران ( 29 ) - نگرد